اولین باری که تو زندگیم به فکرمتنی برای سنگ قبرم افتادم وقتی بود که شعرسنگ قبر پروین اعتصامی را خواندم همون موقع دلم خواست من هم متنی بنویسم برای سنگ قبرم .

متن های زیادی نوشتم و پاره کردم ولی آخرچیزی که می خواستم نشد برای همین بی خیال این موضوع شدم واصلا یادم رفت که قبرستانی هست و مزاری و مرگی

غرق زندگی خوش و خرمی شدم که هر دقیقه اش با لذتی همراه بود :مهمانی ،پارتی ، کوه ، اسکی ، سفر و دوست ،دوستانی که از شماره ذهنم خارج شده اند.

ولی یک روز در میان هزاران روزی که ازخوشی ایام حسابشان از دستم خارج بود ، دلم آشوب شد بوهای اطرافم آنقدر قوی شدند که حس می کردم تک تک شان را مزه مزه می کنم اولین اوغ را که توی دستشویی زدم هنوز نفهمیده بودم  که چند صباحی دیگر نتیجه خوش گذرانی های شبانه ام قرار است پا بکوبد به دیواره های شکمم ، که یادم نرود که هست ، که یادم نرودسوغاتی شبهای خوش دیروز ؛ از امروز تا نه ماه و نه روز و نه ساعت دیگه همراهم خواهد بود.

وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده نمی دونم از هوش رفتم با دست کوبیدم توی سرم  ، جیغ کشیدم یا گریه کردم  .

نه برای خودم چون روز های گریه برای خودم خیلی وقت بودکه تمام شده بود همان زمانی که عشق با همه شکوه و عظمتش برام تمام شد همون موقع که مهر دوم داخل شناسنامه ام خشک شد.تصمیم گرفتم یادم برود داخل چه کثافتی به دنیا آمدم و در چه جهنمی زندگی می کنم .

مست شدم ، خمار شدم ، نعشه شدم و از لذت جیغ کشیدم و هیچ وقت به این فکر نکردم که بادست و پا زدن توی لجن و کثافت بیشتر داخلش فرو می روی . البته این ها برام مهم نیست به جهنم ....ولی این که بخواهم با شراکت یک نره خر دیگه که نمی دونم کی بوده یک موجودبیچاره رابیاورم توی این زندون تا ته فرو رفته توی کثافت فکرم ،روحم و جسمم را آزار می داد.

چه خیری توی این قفس دنیا بود که باید یک زندانی به زندانی هایش اضافه می کردم . دست هایم را مشتکردم و کوبیدم تتوی شکمم ،محکم و محکم تر اینقدرکه نمی دونم از هوش رفتم جیغ کشیدم یا گریه کردم ولی باز هم اونجا بود .

این موجود سریش از اون دنیای تاریک داخل شکم من فکر کرده بود به کدام بهشتی دعوت شده که دو دستی چسبیده بود

به این زندگی نکبت.

ولی من تسلیم بشو نبودم و نیستم و مطمئن باش نمی گذارم تو بیایی و برای اینکه باور کنی دارم روی متن  سنگ قبرت 

کار می کنم.

یک متن قشنگ آنقدر قشنگ که از بهشتی که از این دنیا برای خودت ساختی قشنگتر باشه وقتی تموم بشه براتمی خونمش تا خودت راضی شی بروی.

امروز رفتم ناصر خسرو دنبال آمپولی که می گویند اگر بزنم رفتنت حتمیه ، خریدمش ولی هنوز تزریق نکردم می خواهم اول متن سنگ قبرت را کامل کنم ، می خواهم بشنوی و ببینی چقدر روش فکر کردم وچقدر خوب شده

می خواهم بدونی چقدر برام با ارزش و عزیز بودی که کاری را که برای خودم آرزو داشتم ونکردم را برای تو کردم

یک جمله جالب و بی نقص به ذهنم رسیده می خوای بشنوی؟

گهواره ی ابدی کودکی که گول نه نوی دنیارا نخورد.

خوشت آمد؟ نظرت چیه؟ حتما داری کلی باهاش حال می کنی ؟ اجازه هست صدات کنم کوچولوی مامانی؟

کوچولودیدی برات چی نوشتم؟ کاش می دونستی چقدر دوستت دارم که نمی خواهم بیایی توی این دنیا...اگر می دونستی چه مشکلاتی اینجا انتظارت را می کشه روزی هزار بار از من تشکر می کردیکوچولوی مامانی.

خوب کوچولو دیگه وقته رفتنه ، دیگه هر چی شیطونیکردی بسته ، باید بری ...می خواهم آمپول را تزریق کنم

بیا اینم یک دلیل دیگه که بدونی برام مهم بودی...من از آمپول میترسم حالا باید خودم این سوزن را بکنم توی بدنم اون هم بخاطر تو...

سوزش سوزن رو توی دستم حس میکنم،و مایعی که جاری می شه توی بدنم ... حالم خیلی بده ، دنیا مثل چرخ وفلک دورسرم می چرخه ...دنیای تو هم دارهمی چرخه کوچولو؟

         ***************************************************************************************************

 اه ...سرتق کوچولو... دو بار باهات مهربون شدم و گفتم بهت مامانی هوا برت داشت که این طرف خبریه؟ و یک مامان مهربون و دنیای قشنگ منتظرته؟ نه باباخبری نیست ...چیه؟؟؟ برای چی چهار چنگولی چسبیدی خفت این دنیا را؟

بیست و نه سال زندگی من چه کوفتی بود که تو داری برای امدن به این دنیا من را عاصی می کنی؟

نمی دونم با خودت چی فکر کردی که می خواهی بیایی و خودت را بدبخت کنی؟ اینجا خوشبختی یعنی پول یا عشق...من هر دو تاش را داشتم ولی با هیچ کدوم خوشبخت نشدم...می دونی چرا؟ چون این ها که می گویند همش دوروغه... خوشبختی وجود نداره...عشق که براش افسانه می سازند و داستان شعر می سرایند واقعا وجود نداره یک تخیل احمقانه است...آدم ها فقط میتونند خودشون را ببینند موجوداتی خود خواه ،تک بعدی و نفرت انگیز...

می خواهی بیایی توی دنیایی که هر گوشه اش یک روز جنگه و هزاران بچه با دردو رنج داخلش می میرند؟؟؟ بده که می خواهم زجر نکشی؟ تحقیر نشی؟ قلبت را نشکنند؟ ازت سوء استفاده نکنند؟

چیه نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که فکر می کنند با پول می تونند خوشبخت باشند؟

بگذار خیالت را راحت کنم من پول هم داشتم ...بعد طلاقم با امثال پدرت که نمی دونم کی هست - البته ببخشید گفتم پدرت، شریک ژنتیکی تولید تو - اینقدر پول به جیب زدم که ماشین و خونه و هر چی فکر کنی و بخواهی داشتم ولی هیچی زهر حلائق این دنیا را شیرین نمی کنه.

اگر یک روزی بگویند جهنم که محل عذاب گناهکاراست همین دنیاست و گناهکاران محکومند تا ابد داخل این دنیا بمونند من یکی که تعجب نمی کنم

یک عمر بی پایان زجر کشیدن هم کم عذابی نیست.دیگه نمی دونم چی بگم که از این دنیا دل بکنی؟؟؟

امروز رفتم یک جایی که سقط جنین می کردند آنقدر وحشتناک بود که مجبورم یک فکر دیگه ای برای نجاتت بکنم

                         **********************************************************************************************

لباس هایم را از داخل کمد بیرون میارم و می پوشم آرایش می کنم درست مثل تمام روزهایی که از خونه می زدم بیرون ...کنار خیابان می ایستم ماشین ها با سرعت از کنارم میگذرند چشم هایم را می بندم دست می کشم روی شکمم جایی که تو هستی و قدم میگذارم به جلو....

چشم هایم راکه باز می کنم دنیا آنقدر سفید و نورانی است که فکرمی کنم مرده ام و اینجا بهشت است اما چشم هایم که به نور عادت می کند می فهمم  اینجا بیمارستان است قبل از اینکه یادم بیایید برای نجات تو چه کرده ام درد وحشتناکی در تمام تنم می پیچد پاهایم تا ران در گچ است و با طنابی از بالای تخت آویزان ، تمام تنم کوفته و له شده است... یادتو می افتم دست می کشم روی شکمم دیگر حست نمی کنم ،تمام این درد ها به خوشبختی تو به درد کشیدن تو می ارزد به اینکه بخواهی به این دنیا دعوت نشوی به اینکه مادری مثل من و پدری نامعلوم نداشته باشی .

پرستار که به اتاق می آید با دیدن چشمان باز من ذوق زده به کنارم می آید و می گوید: خدا را شکر که به هوش آمدید ،حالا که از کما خارج شدید می توانید با چشمان خود معجزه واقعی را ببینید. هیچ کس فکر نمی کرد هیچ کدم از شما زنده بمونید مخصوصا که شما حدود سه ماهه که تو کما هستید.این را که گفت از اتاق خارج  شد و با پتویی که داخلش نوزادی بود وارد شد ...کوچولو، مامانیت بهوش اومده...تو را در میان ناباوری من در کنارم روی تخت خواباند و من بادیدن صورت نازت چاره ای نداشتم جزاینکه بگویم کوچولوی روانی به جهنم خوش آمدی...

  

پایان


نویسنده : اکرم محمدبیگی ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢۸


چشم هایش را به آرامی بسته آنقدر پاک و معصوم خوابیده که میترسم مرغ آمین صدای دلم را بشنود که می گوید کاش تا ابد بخوابد.

نگاهش می کنم انگار رد نگاهم را روی صورتش می خواند، چون لبهایش به من لبخند میزند

دلم می خواهد ببوسمش بغلش کنم یا گازش بگیرم ولی ازترس اینکه بیدار بشه حتی جرئت نمی کنم کنارش روی تخت دراز بکشم.دلم می خواد کل زندگی یک خواب بود یک رویایه شیرین که وقتی می دوید توی خط های صورتم منحنی لبخند درست می کرد.

ولی زندگی نه خوابه نه یک رویا بیشترشبیه  یک کارخانه بدون تعطیلی است که با سرعت پیش می رود و محیطش اینقدر زجز آوره که دلت می خواهد روزی هزار بار از ادامه همکاری باهاش استعفاء بدهی

این هم از آخر و عاقبت من ...دو دقیقه هم نمی تونم آرامش داشته باشم ذهنم پر از افکار منفی شده آنقدر که یادم رفت که داشتم کوچولوی دوست داشتنی ام را نگاه می کردم.

دوباره نگاهش می کنم آنقدر دوست داشتنی ومعصوم است که باور نمی کنم چند لحظه قبل از خوابش چه جیغ هایی می کشید و چطور گریه می کرد وچنگ می انداخت انگار هیولای کوچولوی درونش خوابیده و فرشته ی زیبا ومعصوم درونش بیدار شده است.

تنها لذت زندگی من همین لحظاتی است که کنار تخت می نشینم و به فرشته ی زیبای زندگیم نگاه می کنم تنها این موقع است که به من یاداوری می کند خدا هنوز نیم نگاهی به من دارد.و من را یاد این جمله می اندازد که تولد یک نوزاد یعنی خدا هنوز از انسان ها نا امید نشده است. .....و واقعا تولد چقدر پر رمز و رازه...

 

پایان   


نویسنده : اکرم محمدبیگی ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢۸


کل راه را تا خانه اشک ریخته  و گریه کرده بود، اخراجش کرده بودند نه به خاطر بی لیاقتی چون بی لیاقت نبود نه به خاطر اینکه کار بلد نبود چون بلد بود به خاطر پسر رئیس ، شاید الان ذهنتان رفته باشد سراغ این موضوع که پسر رئیس عاشقش شده بود و چون او به درخواست ازدواجش جواب رد داده  بود اخراج شده ولی من مجبورم به میان پیشگویی شما بپرم واز اینکه به این فرضیه شما احسنت نمی گویم عذر بخواهم ولی خوب به من حق بدهید خوانندگان عزیز من کی گفتم دخترک کل راه را تا خانه گریه کرده بود که شما شخصیت داستان را دختر فرض کردید البته حتما می گویید مرد که گریه نمی کند، من هم بودم جز این نمی گفتم در سر تا سر زندگیم به من هم همین را گفته اندو توی همه ی قصه ها و فیلم ها هم تقریباً همینطور بوده ولی خوب اگر شما هم بودید بی شک گریه می کردید...


نویسنده : اکرم محمدبیگی ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱


کرکره ی مغازه را که دادم بالا ده ها عروسک چشم شیشه ای با لپ های گلی به من صبح بخیر گفتند.

همیشه از بچگی به جای تفنگ ، تانک، ماشین برقی و اون ربات های بدترکیب عاشق صورت های پر رنگ و لعاب عروسک ها بودم ، با اون موهای بور ؛ چشم های آبی ...

هیچ وقت تو عالم بچگی نتونستم صاحب یکی از این عروسک های مو قشنگ چشم آبی باشم ،ولی حالا یک مغازه داشتم پر از این پری های زیبا و کوچولو، هر روز که کرکره ی مغازه را می دادم بالا و چشم هام می افتاد به اون چشم های شیشه ای شون دلم می خواست تک تک شون را بغل کنم وببوسم همونطوری که دخترها بغلشون می کنن و می بوسند ولی من بزرگ شده بودم یک مرد کامل و اگه تو بچگی اجازه نداشتم با عروسک ها بازی کنم حالا اوضاع بدتر شده  که بهتر نشده بود ،اون موقع مسخره ام می کردم و حالا بهم تهمت  دیوانگی می زدند

ولی به نظر من آن ها دیوانه بودند چطور می شد آن صورت های ملیح و دماغ های قلمی و لب های سرخ را دید و دوست نداشت .


نویسنده : اکرم محمدبیگی ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱


· To fall in love.
عاشق شدن
· To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
· To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
· To go for a vacation to some pretty place.
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت
· To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
· To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
· To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
· To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید
· To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولا' زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه
· To find money in a pant that you haven't used since last year .
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید
· To laugh at yourself looking at mirror, making faces.:)))
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
· Calls at midnight that last for hours.:))
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
· To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید
· To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
· To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید
· To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
· To be part of a team.
عضو یک تیم باشید
· To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید
· To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنید
· To feel butterflies! in the stomach every time that you see
that person.
وقتی 'اونو' میبینید دلتون هری بریزه پایین !
· To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
· To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید
To use a
sweater of the person that you like and find that it still
smells of their
perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره
To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید و
بخندید و ....... بازم بخندید
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم
'Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed'
زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد.


نویسنده : اکرم محمدبیگی ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/۱٥